تبليغاتX
...یا لطیف...
دوستانه با عطر بهارنارنج

برای تو می‌نویسم که شیفته‌ام بودی. برای تو که عطر سلاله‌ام را میان «دختر عمو» گفتن‌هایت یافتم. برای تو که مراقب دلت نبودی و می‌خواستی تا مراقب دلم باشم. می‌دانستی که من هم نبودم مراقب این دل ِ خسته، اما نه پیش تو، نه برای تو؛ تو شنونده‌ای بودی برای خستگی‌هایم از ظلم زمانه، از تاریکی زمان و از دالان انتظار برای استجابت دست‌های ِ برافراشته‌ام. برای تو می‌نویسم که نامت رنگ ِ انتظار بود. برای تو می‌نویسم...

برای تو می‌نویسم که شیفته‌ی ِ بی‌پروایی‌های ِ شبانه‌ام بودی؛ خدا شاهدمان بود و تو می‌گفتی... من بیشتر. از آن عشق رازآلود ِ نهفته، که شبانه‌های ِ تو را، با لحن دلخراش و آزرده‌ی ِ من پرکرده بود، دیگر چیزی نمانده. آن قصه‌ی ِ سوزناک «دختر عمو»ی ِ ناخواسته‌ات، به اعماق خاطرات ِ خاک گرفته‌ی ِ قلبم پیوست. دارد جان می‌دهد. دارد می‌سوزد در آتش ِ جانم. اما چون ققنوسی خجسته، همان عشق ِ غریب، برایم خدایی آفریده، که همتایش را ندیده‌ام. متکبر، مهربان، بخشنده...

برای تو می‌نویسم، که شیفته‌ی ِ کم حرفی‌هایم بودی. شیفته‌ی ِ راحتی کلامم پیش چشم‌های سیاهت بودی. شیفته‌ام بودی به هر توصیف. برای تو می‌نویسم که برایم بماند. و برایت بماند. طعم ِ باران، طعم ِ عکس ِ آبشاری که خیست کرد از خنده و شادمانی، طعم ِ دعاهای ِ شبانه‌‌امان، عطر ِ نوای ِ نوحه و ناله‌های شورانگیز و سکوت ِ ممتد سپیدمان...! برای تو می‌نویسم ای آزاده از هر قید و بند، که امروز به قید رفتی و اما... بندی به پایت نیست.

برای تو می‌نویسم که شیفته‌ام بودی. حتی اگر سلامم را جواب نگویی؛ باز این کلمات آهنگی‌ست برای یک آغاز. شاید در این فصل تازه، این آغاز، رنگی از عشق برایت داشته باشد پسر عمو. و این احساس ِ من است، که از ذهن یک «زن ِ جوان» تراوش می‌کند. هنوز یادم نمی‌رود که: «عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان‌ها بسته‌اند.»

تو را اما... نمی‌دانم...

21/04/1389

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 0  توسط بنت الهدی صدر  | 

میم.میم ِ عزیزم! سلام.

امشب حال خوبی ندارم. ستاره‌ای در آسمان ندارم. کسی منتظرم نیست! و به خصوص تو...

میم.میم ِ عزیزم؛ دلم گرفته است. شب، خاموشی ِ دلخراشی دارد و من دلم آن‌قدرها که تو فکر می‌کردی، بزرگ نیست، تا بتوانم این وسعت ِ تنهایی و تاریکی را تحمل کنم. دنیای ِ اطرافم پر از خویشاوندانی است که هیچ «وندی» با «خویش» ِ من ندارند و فقط در پی اینند که از «وندی» که من با «خویش» ِ آن‌ها دارم، به سود ِ خودشان بهره ببرند.

میم.میم ِ عزیزم؛ امشب خیلی بدون تو تنهایم، اما نتوانستم تصور کنم که تو هم می‌توانی جزو آن‌ها باشی. تو خویش منی، با همان وندی که خودم، خودمان، برای هم درست کرده‌ایم. به ظاهر نیستی! اما عطر ِ تو محال است که یادم برود. حتی اگر  زخمی باشم از چنگ‌ ِ خاطراتت.

میم.میم ِ عزیزم؛ من امشب که چشم‌های ِ نم‌دارم را روی متکا می‌گذارم، حس می‌کنم دیوار خیس است! حس می‌کنم لباس ِ لک‌داری که دیشب شستم هنوز نم‌دار است، حس می‌کنم واشر ِ شیر حمام، بی‌علت خراب نشده تا صدای ِ چک‌چک ِ آب نگذارد بخوابم، حس می‌کنم خدایی که در تو تجسم می‌کردم، خیلی به من نزدیک است، اما به رغم ِ چشم‌های ِ پر خواب ِ تو بیداری ِ غریبی دارد! حس ‌می‌کنم خاک این خانه دارد گِل می‌شود...

میم.میم ِ عزیزم؛ امشب حال خوبی ندارم. کتاب‌هایم دهان باز کرده‌اند. چشم‌هایم دائم قی می‌کنند و بینی‌ام به رغم گرمای بالای 40 درجه تابستان، حساسیت بهاری پیدا کرده است.

میم.میم ِ عزیزم؛ من حس می‌کنم باید زمان را به عقب برگردانم. حس می‌کنم تو هم موافقی. حس می‌کنم هیچ جای این شهر دیگر جای ماندن نیست؛ امن نیست. هیچ پیراهن ِ قلاب‌دوزی شده و هیچ لباس دانتلی نمی‌تواند عریانی ِ وسیع مرا بپوشاند. حس می‌کنم بیش از حد هویدا شده‌ام و چشم‌های ِ تو خسته‌اند. مانده‌اند. دارند میمیرند برای یک منظره تازه... می‌خواهند در رنگ‌های ِ بی‌نظیر ِ یک پنجره خورشید و مزرعه با یک پیراهن سپید یا یک چادر سیاه تنفس کنند؛ و می‌خواهند تکرار نشوند در منظره پوست تن ِ من!

میم.میم ِ عزیزم؛ شبانه‌هایم پر از اکلیل ِ یاد ِ تو است و من اما؛ فقط رنگ ِ شب هستم لای برگ‌های ِ دفتر خاطرات شب‌نوشت ِ تو. پس زمینه‌ای، برای ِ یاد کردن ِ کسانی که با هم دیدیمشان. و این شوری، دارد زخم‌هایم را می‌سوزاند. این شوری حسابی شور است. حسابی شور است و حتی شوری اشک‌های ِ مرا هم شرمند کرده!

...

میم.میم ِ عزیزم؛ می‌دانی! من می‌دوم جلوی ِ چشمانت... تو مرا می‌بینی؛ نِ«می‌بینی» اما.

بی‌رحمی! دردم می‌گیرد. و حالا تنهایم... چون حق دارم... تو در این بده بستان، به یقین چیزی به من بدهکاری..... حتی اگر به روی ِ خودت نیاوری. من خوش‌حافظه نیستم. طلبکار خوبی هم نیستم! اما جای زخم‌های همیشه خواهد سوخت.

 

*درد انسان، درد انسان ِ متعالی، عشق و تنهایی است. –دکتر علی شریعتی-

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 1  توسط بنت الهدی صدر  | 

می‌ترسم از این‌که بهانه‌هایم برای بیشتر «زیبا دیدن» و به دنبال «زیباترین گشتن‌« تمام شده باشد. آن وقت تو می‌دانی که چه قدر همه چیز کسل‌کننده است. مثل من که حالا فهمیده‌ام لحظه‌هایم طعم ِ شور و شیرینی دارد، که دل را می‌زند. دل زده نیستم! اما می‌ترسم از این که کوچه 18ام را یادم رفته باشد. قدم زدن توی ساعت 9 شب و در میان تمام اتومبیل‌هایی را که بوغشان گوش ِ فلک را کر می‌کرد و من فکر می‌کردم نمی‌شنوم سوت ممتدشان را... می‌ترسم 27 سالگی‌ام بیاید و خاطرات با مضرب سه برای 9، یا 9 برای سه(!) رنگ لباسی شود که برای اولین بار، برای ملاقاتت خریدم. پیراهنی که وقتی خریدمش، شبیه یک سارافون ساده بود، اما قلاب دوزی و رنگ و لعاب دست من، جلوه اش را در نظرت بیشتر کرد!حالا آن سارافون رنگ و رویش رفته و وقتی نگاهش می‌کنم، شبیه بارقه امید است...

می‌ترسم از این که بهانه‌هایم برای بیشتر زیبا دیدن و به دنبال زیباترین گشتن تمام شده باشد. آخر تو همیشه زیبایی و حالا من زیباترین را دارم!

می‌ترسم از این روزمرگی برای چشم‌هایم. برای لب‌هایم، برای پوستم و برای فکرم...

می‌ترسم. که خیال ِ من تمام نشده باشد خدای ِ نکرده؟! دلم یک دنیا، باغ ِ گل ِ پیچک می‌خواهد که این پیچک حصر شده زیر سقف ِ هم‌آغوشی‌هایمان را نجات دهد. این سقف نمی‌گذارد تا این پیچک، آسمان را سیر کند. تو می‌فهمی چه می‌گویم!

تو هم می‌ترسی. درست همتای ِ من می‌ترسی، اما مثل همیشه به روی ِ خودت نمی‌آوری. من همین را می‌خواستم! ای کاش کمی مثل ِ گذشته نبودی، تا شاید کلماتم باز هم می‌رقصیدند... اما ذره‌ای تغییر نکرده‌ای. می‌دانی حال مرا؟! که در خلاء ای بین شکر و شکوه گیر کرده‌ام؟ که دوست داشتم کمی دلم برای خودم بسوزد؟ اما نمی‌توانم. به چه بهانه؟ به کدام ادله؟ و با چه شعری حال و روزی را توصیف کنم که وصف ناپذیر است؟ لبخند می‌زنی به این حال و روزم. اما این روزهای ِ من، پر شده از تو. من سرشارم از خورشید و گرما و غنیمت. و زمستان، مگر بهمنش، برایم کمی غریب است. اما حالا می‌فهمم که همه فصل‌های ِ خدا چه زیبایی منحصر به فردی دارند در عین دردی که درشان نهفته است. چون دیگر در هیچ فصلی به سر نمی‌برم؛ همه‌اش وصل است. من بیرون گودم حالا... و این بار هر فصل را با «تو» تجربه خواهم کرد. «ما» تجربه خواهیم کرد. گریزی نداری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 0  توسط بنت الهدی صدر  | 

من می‌خندم. صدای ِ خنده‌هایم را می‌شنوی؟ می‌بینی که گیسو در باد پریشان کرده‌ام و بی‌هیچ کلامی، روی آن سنگ سپید که فقط دو پاگرد تا قله فاصله دارد و چشم‌اندازش، دره‌ای است به وسعت حرف‌های ناگفته‌ام، نشسته‌ام؟ می‌بینی؟ دوست داری بدانی به چه فکر می‌کنم؟ به این‌که در آن لحظه، اگر باران بر من می‌بارید و صدایی داشتم برای خواندن ِ ابیات شعرهای زیبای ِ تو، آن‌وقت دیگر حسابم با همه‌چیز و همه‌کس تمام می‌شد و تا همیشه با آن دره می‌آمیختم!

وقتی در ارتفاعی، بوی ِ باد و داستان عاشقانه هر ابر، می‌تواند مجنونت کند؛ و تو نمی‌دانی کجای کار ِ «کدام لیلی»، راهت را گم کرده‌ای. حس غریب ِ «کشش»، آن هم به سوی کسی که نمی‌شناسی‌اش و حتی نمی‌دانی نامش چیست و چگونه‌ است و حتی‌تر، قدرت ِ زایش ِ «دوست داشتن» در برابر نگاه‌های تو را دارد یا نه، تا مرز دیوانگی می‌برد تو را... اگر بگویم من در این احساس ِ لایتنهاهی غرقم و حس می‌کنم، باد به هر سویی می‌وزد، او از من دورتر می‌شود، دروغ نگفته‌ام. آخر دست و پایم گزگز می‌کند، بس که دستانم را روی ِ این صخره سپید به امید این‌که برای او دیده شوم تکان دادم. بس که رقصیدم و با همه ناتوانی‌ام، همه شعرهایی را که بلد بودم بلند بلند خواندم تا بشنود و گوشه چشمی نگاهم کند! و اگر دلش آمد، درست مثل گداهای خیابانی، سکه‌ای ناچیز برایم بیندازد و حس کنم به چشمش دیده شدم... من عجیب شده‌ام. تو هم فهمیده‌ای این شگفتی را. حتی نمازم فرق کرده است. گیجم. انگار در آتشی می‌سوزم که تازگی ندارد؛ اما داغی‌اش را بیشتر از همیشه حس می‌کنم.

می‌دانی! روی این صخره سپید، به خواندن نامه‌هایی که در سر دارم و هیچ وقت فرصت نکردم روی کاغذ بنویسمشان عادت کرده‌ام. تو می‌خوانی‌ام! اما به رویت نمی‌آوری. می‌دانی که برای که می‌نویسم؛ اما به من نمی‌گویی. چه قدر آشفته می‌شوم از این دست دست کردن ِ بزرگ مآبانه‌ات. حس می‌کنم در چشم ِ تو، چون نوزادی‌ام که درست در ثانیه خروجش از رحمی خون‌آلود، می‌گرید و تمام تنش سرخ ِ از خون است. دیدنم در این شمایل، تو را به صحنه قربانی شدن و ضبحی می‌کشاند که بارها تجربه‌اش کردی. من برایت عادی‌ّام؟ نگو که همه این احساس ِ من، تو را به یاد کابوس‌های دیوانگانی می‌اندازد که همیشه دوستشان داشتی و دوستت داشته‌اند...

من آشفته‌ام! و روی این صخره سپید، به پاسخ ِ درختانی می‌اندیشم، که دستان ِ سبزشان، چون دستان ِ سرد ِ من در هوا می‌چرخد و رقصی عارفانه می‌سازد. و من هیچ‌وقت اینچنین بی‌اختیار نرقصیده‌ام و تو می‌دانی که من عارف خوبی نیستم و نبوده‌ام.

خسته‌ام. کجایی مگر تو؟ و کجاست اویی که مستانه مستانه می‌خرامد در خیالم و سلانه سلانه، تا لب‌هایش میروم و تشنه بازمی‌گردم؟ از من هر چه می‌خواهی بگو و باور کن، بهتر از آنم که می‌اندیشی. شاید دست‌های کوچکم، نتوانند بزرگ‌ترین آرزوهایت را تا چشمان ِ ناپیدایت تشییع کنند، اما چشم‌های ِ من با آن عمقی که در نگاهم است و حس می‌کنم گاهی توصیفش می‌کنی، می‌تواند بی‌هیچ کم و کاستی، تو را، آن‌هنگام که از خودت برایم حرف می‌زنی، جای دهد. بیا و امتحان کن. پشیمان نمی‌شوی. که من دوستت دارم! به همین ناگهانی که گفتم و با همین شدت لحن... و این بی‌دلیل، کشیده‌شدم تا بوی ِ تنت، مستم می‌کند و رضایتی یگانه در من می‌آفریند. اما حسادت نکن که تو چون «تویی برای ِ من»، هرگز نخواهی داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 0  توسط بنت الهدی صدر  | 

همیشه طعم باران داری؛ وقتی مهربانی‌هایت را گم می‌کنم. یک آغوش، نگاه آرام و مداوم... یک پشته لبخند ِ کودکانه... کاش همه‌اشان را برای این روزهای مبادا پنهان کرده بودم. ندارمشان این روزها. و تو آرام می‌گویی : «نامهربان نباش». و من می‌سوزم در این آتش سرخ و آبی که تو با یک آسمان سکوت، آغازش کردی.

پشتم می‌سوزد از غصه‌هایی که نخوردم و بر گرده‌ام کشیده‌مشان. یادت هست که دستان سردم را توی آن زمستان پربرف گرم می‌کردی. حالا پشتم یخ زده. قوز برداشته. لبخندم ترک برداشته روی لب‌های باریکم و چشمانم چونان چشمه‌های بی‌رونق، فقط حلقه‌ای آب ِ شور دارد برای زنده ماندن... کویرش نکن در این برهوت مهربانی. من کوتاه ِکوتاه برایت می‌نویسم همیشه. و این‌بار کوتاه‌تر و متفاوت‌تر. تلخ مثل ذائقه این روزهایم و داغ مثل فکر ِ خسته‌ام. با من بیا این مسیر کوتاه‌تر را... خسته‌ترت نمی‌کنم. اگر باور کنی قدم‌هایم نای ِ رفتن و رسیدن به خنده‌هایت را ندارد، آن وقت شاید طعم خستگی این روزهایم را عجیب‌تر از همیشه حس کنی... بی‌هیچ پسوند و پیشوندی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 23  توسط بنت الهدی صدر  | 

بوی ِ دلهره‌آور ِ بهار دارد می‌آید. من، عطر ِ تن ِ تو را لا به لای، پوست تر و تازه درختان باران خورده پیدا می‌کنم. نگاه آتشینت را که مثل «شمعی در باد» می‌لرزد تا لبخندم را پیدا کند... بوسه‌هایت را، با نوش ِ نم ِ شبنم ِ برگ‌هایی در می‌یابم که درست روی رد دستان قوی ِ تو بالیده بودند؛ روی ِ تن ِ دیوار قدیمی‌ ِ خانه‌مان.

بوی ِ دلهره‌آور ِ بهار دارد می‌آید و من به دنبال ِ اینم، تا با همه وجودم، زندگی را برای بعد از قدم‌روهای ِ دورت آذین ببندم.

بوی ِ عیدی لای ِ قرآن بابابزرگ... بوی پری دریایی ِ خانه بابابزرگ، بوی ِ حوض ِ آبی ِ پر از آب و ماهی را حس می‌کنی؟ بوی نزدیک شدن ِ عصرهای ِ بهاری، با نان سنگک ِ داغ و پنیر و ریحان و چند دانه گردوی ِ تازه را؟ حس می‌کنی دویدن‌هایمان را توی پارک ِ پردیسان؟ بوی خاطرات ِ سرد زمستان و یک لیوان ذرت داغ با پنیر که از میدان ولیعصر تا درخت‌های ِ یوسف‌آباد و تا توی کوچه‌ی ِ همیشه بهار ِ هجدهم، می‌کشاندمان، حس می‌کنی؟

نکند فراموششان کرده باشی! نکند دی‌ماه 87 و فلسطین و عینک فروشی‌هایش را از یاد برده باشی! می‌خواستم عینکی بدون قاب بگیرم تا وقت تماشا کردنت، در هیچ چارچوبی جای نگیری. تا از دست آزادی‌ات عصبانی شوم. تا بکوبم روی شانه‌ات و تو دردت نیاید و من از «آخیش...» گفتنت حرصم بگیرد و نیشگونت بگیرم...

دارم می‌ترسم! نکند بین آن همه کلاغ‌پر و سینه‌خیز و قدم‌رو رفتن، از یادت رفته باشم؟! نکند خودخوری کرده باشی! نکند در آن لباس نظامی دور شوی از آن خنده‌های ِ قاه قاهی که توی ِ کوه سر می‌دادیم. از آوازهایی که تو می‌خواندی و من سرم را همراه درختان ِ کوه‌پایه تکان می‌دادم! نکند یادت رفته باشد طعم ِ آب برکه‌ی ِ توی کوه راه. طعم یک پر کباب و ریحان رستوران کوچک پاتقمان را. طعم آهنگ‌هایی را که با زور از یک هدفون می‎شنیدیم.

ترس من این است که تو یادت رفته باشد و من همه‌اش را به خاطر داشته باشم! آن وقت با خواندن ِ خاطراتم، فقط لبخند بی‌روح و سردی بنشیند روی لب‌های ِ گرمت و من از غصه، آرزو کنم که ای کاش ترس ِ دوری از من بنشیند توی بند بند ِ وجودت... ترسم همیشه از دست تو بوده. و حالا! چقدر دلم هوای گوش کردن ِ «ترس» را دارد... چقدر... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 0  توسط بنت الهدی صدر  | 

برف دانه دانه نمی‌بارد. برای همین است که این روزها غمگینم. با خودم فکر می‌کنم که آسمان چه بی‎‌رحم است. مثل دریا. مدت‌هاست که هیچ آبی‌ای مرا دعوت نمی‌کند تا به صرف یک جرعه آفتاب، در بزمی پرخنده برقصیم، بچرخیم و تمام نداشته‌هایمان را از یاد ببریم. درست مثل این‌که تنها من آفریده شده‌ام. همه چیز برای من است. تمام زیبایی‌ها و خنده‌ها برای من خلق شده است و چه قدر تلخ من خواهم خندید! دیگر هیچ شعری را برای هیچ معشوقی نمی‌سرایم. هیچ داستانی را به عشق لذت کسی که نمی‌شناسم از بر نمی‌کنم و آرزو نمی‌کنم، که ای کاش، غریبه‌ای از دل شب می‌آمد در گوشم نجوای خواب زمزمه می‌کرد و برایم چادرشبی چهارخانه به دست می‌گرفت... نه... من دیگر نمی‌توانم آرزو کنم، اگر تنها باشم.

برف دانه دانه نمی‌بارد... چه خوب است که پنجره‌ای هست تا این غم کوچک را روی دلم بنشاند. چه خوب که تنها نیستم در این زمستان بی‌سخاوت... تو هم به همین فکر می‌کنی؟ نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 21  توسط بنت الهدی صدر  | 

سرم را کج کرده بودم امروز... روی متکا، «خوابیدن» را تمرین می‌کردم. اشک‌هایم غل می‌خورد و می‌لغزید روی تن پری و نرم متکا. جذبش می‌شد؛ بعد من چشم‌هایم را می‌بستم و با زوال هر قطره و فرو رفتنش در پرز پارچه، غمم افزون می‌شد و بغض در گلویم حجیم‌تر. پلکم را می بستم و محکم فشارش می‌دادم، تا بتوانم با قدرت بیشتری هق‌هقم را فرو دهم؛ هر چند همه‌ی ِ تلاشم برای نترکیدن این بغض لعنتی بی‌فایده بود و در آخر، «پق» ِ گریه‌ام حتی زمین و فرش ِ اتاقم را لرزاند. با چشمان بسته‌ای که زور می‌زد تا علیه شورش اشک‌هایم بایستد، تو را مجسم می‌کردم. تو را که گفته بودی «پایان ِ همه‌ی ِ آرزوها»یت هستم! باورم که نمی‌شود البته. اما در خیالم انکارش نمی‌کنم. فقط برای دل خودم باورش نمی‌کردم. دوست داشتم بهانه‌ای برای نفس کشیدن در آن لحظه‌ی ِ شوم داشته باشم. لبخندی از میان آن همه آبی که روی گِل صورتم پاشیده بود، شکفت، اما صدای غژ غژ ِ در، لبخندم را هنوز به بار نیامده پژمرَد...

می‌دانم! هنوز باور نکرده‌ای دوست داشتنم را. هنوز ناامیدی از من... و هنوز در دلت، ابراز احساس و علاقه‌ام را به سخره می‌گیری و دست می‌اندازی. اما مگر راه دیگری هم دارم برای بروز دادن این همه احساس که به جز تو، برای هیچ کس دیگری نمی‌جوشد و برای هیچ مرد دیگری از زبانم جاری نمی‌شود. می‌دانی! گاهی احساس خفگی می‌کنم. تو اولین کسی هستی که از گفتن ِ «دوستت دارم» لذت نمی‌برد! و من با این حس و حال ِ تو، انگار در بن بستی اسیر شده‌ام که سالیان ِ سال است، همه خویشان و نزدیکان و دوستانم، آجرهایش را با طعن و نیشخند و ریشخند ساخته‌اند.

من متکایم را این روزها، عاشقانه‌تر از همیشه در آغوش می‌کشم. می‌دانم که به من افتخار نمی‌کند، اما حداقل در برابر تمام «دوستت دارم» گفتن‌های ِ من، اخم هم بلد نیست. اگر متوجه نمی‌شود که من ناراحتم، بلد نیست، حالت‌های ناهنجارم را هم به گردن خودم بیاندازد و بی‌محلی‌هایش را توجیه کند.

من این روزها، آلرژی را هم تجربه می‌کنم! خلط ِ گلویم مرا جلوی ِ تمام ِ شاخه‌های ِ حسن ِ یوسفی که حتی در این روزهای ِ سرد سبز و پرامیدند، شرمنده می‌کند. آب که می‌ریزم پای ریشه‌اش، قد می‌کشد و تا درب ورودی پشت‍ ِ بام قدردان قدم‌های ِ تنهایی است که روز درمیان، یک لیوان آب ِ ولرم پایش می‌ریزد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 22  توسط بنت الهدی صدر  | 

طعم ِ سیب‌های ِ سرخ و ترد دارد این شب‌ها و روزها و شکل برگ‌های ِ تر ِ کاج را. وقتی زیر ِ بارانی نرم و چابک قدم می‌زنم، با چتری توی ِ دست، احساس می‌کنم خط‌کشی‌های ِ سپید روی، بلند بلند آواز می‌خوانند و برای قدم‌هایم آهنگ می‌شوند؛ اما، من از بس خستگی‌هایم را به رخ خودم کشیدم، خسته شده‌ام. و شاید برای همین با هر بهانه‌ای آرزو می‌کنم تا شاید چشم‌هایم، واژگان را در تمثال ِ شعری تازه ببیند! دلم می‌خواهد، لپ ِ صبح را بکشم تا جیغش در بیاید، خودم را بیارایم تا آفتاب ظهر، حسود ِ چهره و ظرافتم شود و در آغوش شب، سکوت کنم، تا برای واکاوی ِ فکرم همه تلاشش بی‌نتیجه بماند و از غصه تا صبح بمیرد!

کاش این قدر برای ِ نوشتن خسته نبودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22  توسط بنت الهدی صدر  | 

من هیچ چیزی از آن لحظه‌های ِ سخت به یاد ندارم. همان لحظه‎هایی که توی ِ قرچ‎قرچ برف قدم می‌زدم و خیابان هجدهم را با اشک‌هایم می‌شستم. اصلا یادم نمی‌آید که تو کجای آن لحظه‌ها بودی که خنجری توی دستت بود تا قلبم را آرام آرام سوراخ کنی و من هم آهسته‌آهسته با «آه»های ِ ناگهانی‌ام، بیشتر اشک بریزم... من اصلا نمی‌دانم که از آن شب‌های ِ تیره و سرد، چطور یک دفعه سُریدم توی این روزهای ِ روشن و آفتابی که حسرت باران را بر دلم گذاشته و زبانم را با چشمانی لبالب از بُهت، به کامم دوخته.

من از تو و افکار عاشقانه‌ات چه خبر داشتم که ناگهان دستم را در دستت گرفتی تا به شهر بوسه و آغوش سفر کنیم؟ من از خودم هم بی‌خبر بودم، که بی‌هیچ دو دو تا چهارتایی –به قول تو- روی هوا گفتم : «دوستت دارم». اشکال از این همه رنگ‌واره های ِ کلام است شاید؛ که به ظاهر حس دارند و در باطن، مثل آهن سخت و دم ِ دستی‌اند...

من امروز بی‌مزد و اجرت تو را دوست دارم، مرد زندگی و خدای ِ لحظه‌هایم را؛ مثل همیشه. و حس می کنم تو هم. من این روزها صدای ِ شکستن ِ بندبند ِ برخی وجودها را حس می‌کنم. من، غلاف شدن شمشیر برخی دشمنی‌ها را هم می‌فهمم و درک می‌کنم با تو یکی‌شدن را و کنار تو، «بالیده شدن» و «بالنده کردن» را. من این روزها، هیچ «شب»ی را حس نمی‌کنم، اما زیر این نم‌نم ِ باران پاییزی، که آبانمان را می‌نوازد و می‌رقصاند، حس می‌کنم، آهسته آهسته، در میان یک درد شیرین زاده می‌شوم، کفاره تمام کاستی‌های ِ وجودم را می‌دهم، تا این‌بار، شاید شبیه لیلی و مجنونی که قدمتی برابر با نگاهت دارد، معصوم و آرام، روی  ِخاک قدم بزنم، با آّب رفاقت کنم، و زیر نور خورشید و ماه، لبخند بزنم، چشمانم را درشت و ریز کنم و بوی تنت را مرور... .

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 1  توسط بنت الهدی صدر  |